آدرس وبلاگ جدید بد نیست
عشق من
تو را از بین صدها گل جدا کردم
تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم
برای نقطه ی پایان تنهایی
تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
عشق من عشق من
عشق من عشق من
بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده
نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده
که خیلی وقته یخ کرده
عشق من عشق من
عشق من عشق من
دیگه دلواپس بودن واسم بسه
دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن
زیادیم کرده غم خوردن
توی بیداد تنهایی
درعین زندگی مردن
عشق من عشق من
عشق من عشق من
بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده
نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده
که خیلی وقته یخ کرده
عشق من عشق من
عشق من عشق من
دیگه دلواپس بودن واسم بسه
دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن
زیادیم کرده غم خوردن
توی بیداد تنهایی
درعین زندگی مردن
عشق من عشق من
عشق من عشق من
شکست
ای عزیز رفته از دست
ای سفر کرده ی دلتنگ
ای بت شیشه ای من
ای اسیر معبد سنگ
توی معبد دل من
اومدی ساده نشستی
از من و سختی قلبم
عاقبت تو هم شکستی
اگه ما هر دو شکستیم
از شکست هم شکستیم
اگه ما هر دو شکستیم
از شکست هم شکستیم
کاش از اول میدونستم
درد تو درد منم بود
لحظه ای که میشکستی
لحظه شکستنم بود
روبرو آیینه نبودی
کمک من شده بودی
نه یک معشوق نه یک همزاد
روح این تن شده بودی
اگه ما هر دو شکستیم
از شکست هم شکستیم
اگه ما هر دو شکستیم
از شکست هم شکستیم
ندونستم ندوستم
واسه من مثل هوایی
تو شکستنی تر از خواب
خواب ناز بچه هایی
ندونستم رفتن تو
رفتن روح من از تن
معنی نبودن تو
لحظه لحظه مردن من
اگه ما هر دو شکستیم
از شکست هم شکستیم
اگه ما هر دو شکستیم
از شکست هم شکستیم
اسیر
ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت تا کی اسیر
ای مرگ تن این دست من دستم بگیر دستم بگیر
در سینه ام ای آرزو محض خدا دیگر بمیر
ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ترکم کنید
ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید
من تا گلو در حسرتم افسرده ام ترکم کنید
از وحشت فردای خود آزرده ام ترکم کنید
ای اشک گرم آروم بریز بر گونه ی بیمار من
لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من
در لحظه ی بیداد غم کی میشود غمخوار من
ای لحظه ی پایان من این امشب رو فردا نکن
درد بزرگ بودنم را ای زمان حاشا نکن
ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ترکم کنید
ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید
گریه نکن
قسمت میدم پشت سرمن
من مسافر گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
بیشتر از جونم من دوستت دارم
این دم آخر گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
میبرم با خود من کوله بار خاطره ها رو
گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
میخوام ببینی با لب خندون صبح فردا رو
گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
بر میگردم با یه دنیا جلوه های عاشقانه
گریه نکن
بر میگردم که بخونم در وصف تو باز ترانه
گریه نکن
توی دنیا تو رو دارم برای من همین بسه
گریه نکن
خوبترینه بهترینه اون که با من هم نفسه
گریه نکن
گریه نکن
قسمت میدم پشت سرمن
من مسافر گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
بیشتر از جونم من دوستت دارم
این دم آخر گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
میبرم با خود من کوله بار خاطره ها رو
گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
میخوام ببینی با لب خندون صبح فردا رو
گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
بر میگردم با یه دنیا جلوه های عاشقانه
گریه نکن
بر میگردم که بخونم در وصف تو باز ترانه
گریه نکن
توی دنیا تو رو دارم برای من همین بسه
گریه نکن
خوبترینه بهترینه اون که با من هم نفسه
گریه نکن
گریه نکن
توی دنیا تو رو دارم برای من همین بسه
گریه نکن
خوبترینه بهترینه اون که با من هم نفسه
گریه نکن
گریه نکن
توی دنیا تو رو دارم برای من همین بسه
گریه نکن
خوبترینه بهترینه اون که با من هم نفسه
گریه نکن
گریه نکن
سیگارهای تلخ
مرا به خوابهای شیرین بُردَند
کاش می توانستم خوابهایم را
به تصویر بکشم ...
روزگار می گذرد
شب
روز ،
شب
روز
سیگارهای تلخ تکرار می شوند
خواب های شیرین ، اما ...
عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت نه که گویند خسی بود که جوبارش برد زندگی سه چیز بیشتر نیست: ۱) به اجبار به دنیا آمدن ۲) با غم زیستن ۳) با آرزو مردن! شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بو سه می آیم و آن را قبل از چیدن ستاره های قلبت روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم.
دل شکسته تر ز آغاز آمدم غافل از یادت نماندم هیچگاه با تو رفتم با تو هم باز آمدم
عشق یعنی لحظه ی نابِ ناب عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی دیده بر درب دوختن عشق یعنی در فراغش سوختن نام من عشق است آیا میشناسیدم؟ دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد اگه اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی، لذتی که در فراق هست در وصال نیست؛چون در فراق شوق وصال هست ودر وصال بیم فراق آغاز کسی باش که پایان تو باشد...... بمون مسافر... گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم
|
لیلی من بمون برام
یک روز از تو،
از درختان خیابان شلوغ،
از همه کلبه های بی فروغ،
دور خواهم شد.
یک روز می گذرم از هر چه هیاهو،
از هر چه آرزو،
یک روز، پرواز،
سهم چشمان بسته ام خواهد شد.
روزی که از همه ی پنجره ها،
آیینه ها، و همه ی آرزو ها دست خواهم کشید.
و آنگاه بال هایم پرواز را تجربه خواهد کرد.
همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.
لیلی من بمون برام چون بی تو هیچ فردایی ندارم، شاید بمیرم.
یکی را دوست می دارم،
بمونی هستم، نمونی نیسته نیستم.
عشق دروغی بیش نیست
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است باید بشینی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگیست، خیال است... خیالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....
عروسک قصه تو وقتی که اسم عروسک رو میشنویم ناخداگاه به یاد دختربچه هایی می افتیم؛ و حتی شاید دخترهای جوان! |
نفرین غزل گریه کن ابرک معصوم، زمینگیر شدیم! // آسمان نیز نشد آیینه دار من و تو همیشه نگاهت را دوست دارم فرارهای کودکانه اش را آن گاه که باران را میزبانی می کند
لحظه هایی که به هم رد و بدل می کردیم // آخرش نیز نخوردند به کار من و تو
تو چقدر زود بریدی و به من بد کردی // دستخوش! همسفر! این بود قرار من و تو ؟
باغ تو مزرعه ی هرزه ترین زمزمه بود // مفتکی هم نمی ارزید بهار من و تو
آخرین بیت ببین! قافیهام را باختی // هر چه نفرین غزل هست نثار توزندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را....جز با او و جز برای او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.
من از کجای تو شروع شدم...
من از کجای تو شروع شدم
در امتداد لحظه ای که امتداد تو بود
از درون تو گذشتم، در درون تو زاده شدم
چون حوا که از دنده ی آدم بیرون آمد
خودم را تنها یافتم
میان فاصله ای از خودم، تا سایه های تو
***
غم هایم آشنا
با من نفس می کشند
با حادثه های معمول
از حوادث عبور می کنند
از فضاهای رنگی
به جستجوی بیرنگی
آهنگ بی صدای بودن، بودم
یا طنین ترانه ای در دور
***
کلاه تو بزرگ بود و پر سایه
و من و سبزهای کوچک، در انتظار نور
سوار بر خیالات خودم بودم
که بادی وزید و پلکهایم در افق گم شد
با سکوت
***
در چشمانت سؤالی بود
نوری که از مردمکهایت می ریخت
پریدن پرنده ای از میان پلکهایت
در چشمانت سوال...
و من که بی تفاوت
از کنارت عبور کردم
گفتنیها کم نیست
گفتنیها کم نیست، من و تو کم بودیم / خشک و پژمرده، تا روی زمین خم بودیم
گفتنیها کم نیست، من و تو کم گفتیم / مثل هذیان دم مرگ، از آغاز، چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنیها کم نیست، من و تو کم دیدیم / بی سبب از پاییز، جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم
چیدنیها کم نیست، من و تو کم چیدیم / وقت گل دادن عشق، روی دار قالی، بیسبب حتی، پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنیها کم نیست، من و تو کم خواندیم / من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد، با دهانی بسته واماندیم
من و تو کم بودیم
من و تو، اما در میدانها
اینک اندازه ما میخوانیم
ما به اندازه «ما» میگوییم، ما به اندازه «ما» می چینیم
ما به اندازه «ما» می بوییم، ما به اندازه «ما» می روییم
من و تو کم نه، که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و درهم نه و کم نه، که میباید، با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش
نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه «ما» هم شده
با هم باشیم
گفتنیها کم نیست...
قاصدک به او بگو...
می دانی قرارم کجاست؟
نشانش را و رمز نگاهش را نمیدانم
همین اندازه میدانم، که او دنیایی از مهر است
ولی یکجا نمی ماند
گمانم از من و از ما گریزان است
راستی اگر روزی تو «مجیدم» را دیدی از نزدیک
بگو «غنچه» بیقرارت بود
نه، راستش را نگو
بگو دیوانهای دیدی که شبها بر هلال ماه دراز میکشد
اما نگو ستاره ها را می دزدم
می خواهم تسبیحی از ستاره برایش بسازم
بگو چند وقتی است سراغش را از کلاغ ها میگیرم
نگو با کلاغ ها مهربانم
اینطور به من نگاه نکن!
چقدر ساده ای کلاغ ها بهانه اند؛ من به سیاهی دل بسته ام
نمی بینی از خورشید گریزانم
اینها را به مجیدم نگو فقط گوش کن
با تو هستم قاصدک
گوشهایت با من است؟
داشتم چه می گفتم؟؟؟ هان! به او بگو...